+تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:28
نويسنده بریدا
|
بازگشت
هنوزم به دستم، قلم می نوازد
هنوزم ز چشمم، غمی می تراود
سکوتم برای دل خسته ام نیست
سکوتم نه از غم؛
که حرفی دگر نیست!
هنوزم به سینه
دلم جنس شیشه است
هنوزم به این مِهر
خدایی گواه است...
.
اگرچه خزیدم به کنج زمانم
ولیکن هنوزم
دلم بی قرار است!
اگرچه نگاهم شده ساکت از اشک
ولیکن هنوزم
سخن ها در آن است..!
هنوزم قلم، آشنای زبان است
هنوزم نوشتن
تسلی مان است!
دلم تنگ احساس ناب نوشتن
دلم تنگ احساسی از جنس رود است...
هنوزم به سینه
دلی مانده برجا
«هنوز مینویسم»
همین است بسیار!!!
*از اینکه دستام هنوز قلم رو احساس میکنه، خوشحالم!
سایه روشن عزیز، ممنون
+تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:42
نويسنده بریدا
|
یک غفلت کوتاه!
ابراز کردن عشق برای بیشتر مردم همانند کتابی است که در نظر دارند بعدها بخوانند.
یا مثل تلفنی که می خواهند بعدا بزنند.
یا نامه ای که زمانی دیگر خواهند نوشت!
نیتمان خالص است، عزممان جزم است ولی همیشه دلیلیمنطقی برای اقدام نکردن داریم!
هنور وقتش نرسیده یا حالش نیست یا کارهای مهمتری وجود دارد یا کواکب اجازه نمی دهند یا فلان و بهمان!
چنین است که روزها همه با فرصت های از دست رفته، و به تاخیر افکندنی ها، سپری میشود!
و از عشق، که اینهمه به آن نیازمندیم؛ خبری نیست!
بعضی کارها را به هیچ روی نباید به فردا موکول کرد! طفلی که دوان دوان به طرفمان می آید تا در آغوشش بگیریم، همین الآن به محبتمان نیاز دارد نه زمانی که برای ما مساعد است!
دوستی که به شانه هایت محتاج است تا دمی گریه کند، نمی تواند در انتظار فرصت مناسبتری بماند!!!
کسی که می خواهد دوباره مطمئن شود که دوستش دارید، نباید به امید فردا رهایش کنید!!!!
عشق؛ تعهدی است که اطمینان می دهد هروقت به من نیاز داشتی، در کنارت هستم...!
این فکر که بعضی زمان ها برای عشق از زمان دیگر مناسبتر است برای خیلی ها یک عمر پشیمانی! به بار آورده است!
هیچ چیز نمی تواند جبران کننده ی دمی باشد که عشق ما طالب شده است و ما بی پاسخ ازکنار آن گذشته ایم....
« آقای سپهرزاد»
23/11/86
+تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:45
نويسنده بریدا
|
دورتر.... اينجا حوالي خوشه گندم از داس افتادهاي من بودم كه ميخواندم! با تك بال پوسيدهام ! دورتر.... اينجا پشت نه صدائي ديگر قطعا روزي صدايم را خواهي شنيد! روزي كه نه صدا اهميت دارد و نه روز!