تبليغاتX
رنگ خدا

رنگ رخساره آب...!

     

زنده رود امروز زنده شد...

تولد دوباره ات مبارک نگین انگشتری شهر من...!

+ تاريخ سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 23:20 نويسنده بریدا |

باران نامه...

 

     

و باران جان دل را می نوازد

دلم پر میکشد تا کودکی ها

همانجایی که گم شد، ناگهانی

کلید گنج پاکی های دنیا!

من از اعماق قلبم میفرستم

سلامی سوی آن یکتای هستی...

و می پرسم اگر هستی؛ کجایی؟؟!

 

چرا چشمم شده عاجز ز دیدار؟

چرا صبرم شده از جنس بی تاب؟!

چرا اشکم شده اندازه بغض؟

چرا قلبم شده افسرده در حزن؟!

چرا باران همیشه حرف دل را

به آسانی به گوش دل رساند؟

همه رسوایی این کهکشان را

به یکباره به قلبم میفشارد؟!

وباران... این یگانه همدم من

ز عمق کودکی تا اوج احساس،

دلم همواره جانی تازه گیرد

پس از باریدن باران احساس..!

 

که باران جان دل را مینوازد..

دلم آرام میگردد پس از آن

دلم روحی دوباره، تازه گیرد؛

        امیدی بیکران

                        از جنس ایمان!

و ایمانم به من همواره گوید

که همواره پس از باران ، نفس هست!!!

مجال خواندن یکصد ترانه

در این رنگین کمان بیکرانه است!

و ایمانم هنوزم مانده برجا...

اگرچه گاه کمرنگ و گهی گم!

زمان بارش باران ولیکن؛

شوم آگاه هرگز نیست آن سست...!

 

ومن همواره مدیونم به باران

که باران جان دل را مینوازد..!

و عطرش مست میسازد وجودم

و دل پر میگشاید سوی خورشید...

و باران جان دل را مینوازد...

+ تاريخ دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 0:28 نويسنده بریدا |

بازگشت

              

هنوزم به دستم، قلم می نوازد

هنوزم ز چشمم، غمی می تراود

سکوتم برای  دل خسته ام نیست

سکوتم نه از غم؛

که حرفی دگر نیست!

هنوزم به سینه

دلم جنس شیشه است

هنوزم به این مِهر

خدایی گواه است...

.

اگرچه خزیدم به کنج زمانم

ولیکن هنوزم

دلم بی قرار است!

اگرچه نگاهم شده ساکت از اشک

ولیکن هنوزم

سخن ها در آن است..!

 

هنوزم قلم، آشنای زبان است

هنوزم نوشتن

تسلی مان است!

 

دلم تنگ احساس ناب نوشتن

دلم تنگ احساسی از جنس رود است...

هنوزم به سینه

دلی مانده برجا

«هنوز مینویسم»

همین است بسیار!!!

 

*از اینکه دستام هنوز قلم رو احساس میکنه، خوشحالم!

 سایه روشن عزیز، ممنون

+ تاريخ چهارشنبه بیست و هشتم مرداد 1388ساعت 22:42 نويسنده بریدا |

یک غفلت کوتاه!

                                         

ابراز کردن عشق برای بیشتر مردم همانند کتابی است که در نظر دارند بعدها بخوانند.

یا مثل تلفنی که می خواهند بعدا بزنند.

یا نامه ای که زمانی دیگر خواهند نوشت!

نیتمان خالص است، عزممان جزم است ولی همیشه دلیلی منطقی برای اقدام نکردن داریم!

هنور وقتش نرسیده یا حالش نیست یا کارهای مهمتری وجود دارد یا کواکب اجازه نمی دهند یا فلان و بهمان!

چنین است که روزها همه با فرصت های از دست رفته، و به تاخیر افکندنی ها، سپری میشود!

و از عشق، که اینهمه به آن نیازمندیم؛ خبری نیست!

بعضی کارها را به هیچ روی نباید به فردا موکول کرد! طفلی که دوان دوان به طرفمان می آید تا در آغوشش بگیریم، همین الآن به محبتمان نیاز دارد نه زمانی که برای ما مساعد است!

دوستی که به شانه هایت محتاج است تا دمی گریه کند، نمی تواند در انتظار فرصت مناسبتری بماند!!!

کسی که می خواهد دوباره مطمئن شود که دوستش دارید، نباید به امید فردا رهایش کنید!!!!

عشق؛ تعهدی است که اطمینان می دهد هروقت به من نیاز داشتی، در کنارت هستم...!

این فکر که بعضی زمان ها برای عشق از زمان دیگر مناسبتر است برای خیلی ها یک عمر پشیمانی! به بار آورده است!

هیچ چیز نمی تواند جبران کننده ی دمی باشد که عشق ما طالب شده است و ما بی پاسخ ازکنار آن گذشته ایم....

« آقای سپهرزاد»

23/11/86

+ تاريخ چهارشنبه سی ام بهمن 1387ساعت 19:45 نويسنده بریدا |

حکایت ما!

     

 

شنیده ای صدبار

صدای دریا را

سپرده ای بسیار به سبزه زارش

                      پروانه ی تماشا را

نخوانده ای – شاید-

            در این کتاب پریشان حکایت ما را!

.

.

* همیشه در آغاز

چو موج تازه نفس، پرخروش در پرواز

سرود شوق به لب، گرم مستی و آواز

سحر به بوسه ی خورشید شعله ور گشتن

شب از جدایی مهر، به سوی ماه دویدن

- فریب خوردن باز!-

                                                    دوباره برگشتن!

فرونشستن، برخاستن، درافتادن

هزار مرتبه با سر به سنگ غلتیدن!

همه تلاس برای رسیدن، آسودن

رسیدنی که دهد دست، بعدِ فرسودن!

 

* همیشه در پایان

به خود فرورفتن...

در عمق خویش پاک شدن

در آن صدف که تو جان خوانی اش گهر گشتن!

نه گوهری که شود زیوری زلیخا را...

دلی به گونه ی خورشید:

  -گرم، روشن، پاک-

که جاودانه کند غرق نور دنیا را!

اگر هنوز به این بیکران نپیوستی

                              ز دست وامگذاری امید فردا را !!!

«فریدون مشیری»

                           

+ تاريخ شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 10:0 نويسنده بریدا |